شعر رمضان
رفتم و کنج درخت آلو جا کردم
گل بخندید و بگفت :
وقت افطار کجا می مانی؟
پاسخ خنده ی گرمش دادم
گفتمش گل!
تو که به می دانی...
سبزه ی نازک و اندام نحیفی برخاست :
که تو هم می آیی؟
بذر هم گفته ی او را آراست :
وقت افطار که شد ،
من و گل ، شاپرک و خاک و درخت آلو،
سبزه و یاسمن و زنبق و توت
و همه... می بندیم
چشم از این بند گه تکراری
بال در بال اذان
می گذاریم قدم ، روی اقلیم خدا
وای... تو نمی دانی چیست، لحظه های ناب افطار آنجا
مشت مشت از نفس رب سماوات و زمین می نوشی
و همین ، می شود افطار دلت
خاک گفت :
بتکان پلک دلت را ای دوست
دست ما گیر و بیا
تا خدا ،
فاصله
تنها قدمیست
اندر اقلیم خدا
خبری نیست ز بی تابی آهو هایی
که اسیرند به دست ببران
اثری از تپش قلب قناری ها نیست
وقت افطار خدا نزدیک است
و همین،
نرم تر از ناز صدایی ست
که از اعماق دل رود بیاید بیرون
...
اندکی مکث در این رابطه حاکم گردید
شاپرک چرخی زد
و از آن باد وزید
چارده قاصدک از پشت سر باد نمایان گردید
شاپرک شاد و چو شمشاد استاد
با نگاهش قاصدک ها را به بالا ها رساند
رو به من کرد و بگفت :
آنجا همه دعوت هستند
سفره ی ضیف خدا سر تا سر،
پهن و الوان شده است
بال من گیر و بیا
سوی اقلیم خدا
سوی شبنم هایی
که ز دید همه جاری گشتند
گر بیایی آنجا ،
به یقین می سوزد
دلت از حرم نفس های خدا
تا رسیدن به خدا ،
قدمی بیش نماندست ،
بیا...