رفتم و کنج درخت آلو جا کردم

گل بخندید و بگفت :

وقت افطار کجا می مانی؟

پاسخ خنده ی گرمش دادم

گفتمش گل!

            تو که به می دانی...

سبزه ی نازک و اندام نحیفی برخاست :

                                            که تو هم می آیی؟

بذر هم گفته ی او را آراست :

وقت افطار که شد ،

من و گل ، شاپرک و خاک و درخت آلو،

سبزه و یاسمن و زنبق و توت

و همه... می بندیم

                     چشم از این بند گه تکراری

بال در بال اذان

می گذاریم قدم ، روی اقلیم خدا

وای... تو نمی دانی چیست، لحظه های ناب افطار آنجا

مشت مشت از نفس رب سماوات و زمین می نوشی

و همین ، می شود افطار دلت

خاک گفت :

بتکان پلک دلت را ای دوست

دست ما گیر و بیا

تا خدا ،

      فاصله

             تنها قدمیست

اندر اقلیم خدا

خبری نیست ز بی تابی آهو هایی

که اسیرند به دست ببران

اثری از تپش قلب قناری ها نیست

وقت افطار خدا نزدیک است

و همین،

نرم تر از ناز صدایی ست

 که از اعماق دل رود بیاید بیرون

...

اندکی مکث در این رابطه حاکم گردید

شاپرک چرخی زد

و از آن باد وزید

چارده قاصدک از پشت سر باد نمایان گردید

شاپرک شاد و چو شمشاد استاد

با نگاهش قاصدک ها را به بالا ها رساند

رو به من کرد و بگفت :

آنجا همه دعوت هستند

سفره ی ضیف خدا سر تا سر،

پهن و الوان شده است

بال من گیر و بیا

سوی اقلیم خدا

سوی شبنم هایی

که ز دید همه جاری گشتند

گر بیایی آنجا ،

به یقین می سوزد

دلت از حرم نفس های خدا

تا رسیدن به خدا ،

قدمی بیش نماندست ،

بیا...