ادبی - قصه
موش کوچولویی که خانه نداشت
روزی روزگاری در صحرای بزرگ ، موش کوچولویی بود که خانه نداشت هوا سرد و بارانی بود موش کوچولو هم خیلی ناراحت بود که جایی برای ماندن نداشت.
داشتم ازآنجا با چتر قرمز رد می شدم که دیدم موشی ناراحت است، ازش پرسیم چرا ناراحتی ؟ موش کوچولو جواب دادبه خاطر این است که در این روز بارانی خانه ای برای ماندن ندارم تا خیس نشوم .رفتم جلو موشی را را در دستم گرفتم و نگذاشتم تا در زیر باران خیس شود او را با خود با خانه بردم و ازش خواشتم ماجرا را برایم تعریف کند .
موشی شروع کرد به تعریف کردن ماجرا گفت: من من قبلا خانه داشتم تگرگ بارید از قضا من آن روز در خانه نبودم و به دنبال غذا رفته بودم وقتی به خانه برگشتم دیدم خانه ام به کلی خراب شده است خیلی ناراحت شدم .
یادم رفته بود که اسمش را بپرسم اسمش را پرسیدم ؟ گفت اسمم موش موشی است من خیلی خوشحال بودم که اسم او را پرسیده ام .
موش موشی چند روز در خانه ی من ماند بعد تصمیم گرفتیم تا برایش خانه درست کنیم منو موش موشی با همکاری هم خانه ی قشنگی درست کردیم موش کوچولو خیلی خوشحال بود که خانه ای برای زندگی کردن دارد .من هم خوشحال شدم که موش کوچولو دیگر در زیر باران نمی ماند .
نام و نام خانوادگی : نگین بشارتی
گروه سنی : ج